سه‌شنبه ۲۷ اکتبر ۲۰۰۹

TeaR 37

میان عشق و زندگی فقط یک انتخاب داشتم..اگر زندگی را انتخاب میکردم همانطور که دیروز کردم و رفتم به عشق نمیرسیدم!..و اگر عشق را انتخاب میکردم همانطور که امروز کردم و برگشتم به زندگی نمیرسیدم!..

و من تو را انتخاب کردم تا به زندگی برسم..

یکشنبه ۲۵ اکتبر ۲۰۰۹

TeaR 36

مرگ خبر نميکنه..ميخوای جوون باشی يا که پير..پولدار باشی يا که فقير..مرگ برای همه اس نه فقط برای همسایه اس!..یا عمرت به دنیاس و طبیعی میری..یا عمرت به اون دنیاس و با حادثه میری!..امروز یا فردا بلاخره از این دنیا میری!..اگه موندی فرصت داری تا شاید کاری کنی..و اگه نموندی میری و اونجاس که شاید دیگه فرصتی نداری!..چقد خوبه که همیشه طوری باشی که در بودن و حتی نبودت به دیگران زندگی ببخشی!..پس از فرصت استفاده کن و همین الان با من همراه شو...:

توام مثل من عضو شو.. http://iran-ehda.ir

شنبه ۲۴ اکتبر ۲۰۰۹

TeaR 35

چه سال ها که دل را ميان نقاب و تاريکی پنهان نکردم تا به دنیا بفهمانم که شايد اشتباه ميکنم..آدم ها آمدند و رفتند و گفتند اين عشق نيست!..اما هيچکدام عاشق نبودند تا بدانند این احساس چیست!..سال ها به اميد اين که عاشق نشوم دل به درخت و دريا سپردم..پشت به دلم کردم و از این دیار رفتم..و هیچکس نفهمید که این عشق چیست!..اما من از همان روز اول میدانستم اما نفهمیدم..حال امروز من باور کردم که نباید به آدم ها گوش میدادم..یا که دل به طبیعت خوش میکردم..من باور کردم که باید به دلم گوش میدادم..باید به حقیقت وجودم دل خوش میکردم...

و من به تو رسيدم..تا با این عشق از آخرين سکوی زندگی پرواز کنم..

سه‌شنبه ۱۳ اکتبر ۲۰۰۹

TeaR 34

اتاق های خالی را طی میکنم..شاید انتظار دارم کسی در خانه باشد!..اما فقط مگس هایند که دور خودشان میچرخند..انگار هدفشان را گم کرده اند..پرده ها را کنار میزنم تا شاید نوری نصیبم شود..اما روزها هم انگار ساکت و ساکنند..گاه ابری می آید و میرود..ولی بارانی نمیبارد..صدای کلاغی می آید که وحشت زده می آید و میرود..و من در انتظار یه اتفاق ثانیه ها را میشمارم..اما انگار خبری نیست..غروب که میشود در حیاط به انتظار گربه سیاهی مینشینم..انگار بختش هم مثل رنگش تیره و تار است..غذایش را که میخورد مرا با صدای جیرجیرک های باغچه تنها میگذارد و میرود..و من میفهمم که وقت خواب است تا دوباره فردا اتاق های خالی را طی کنم...

وقتی از خواب برميخيزم انگار هنوز در خوابم..گویا سالهاست مریضم و در آسایشگاهی بستری ام..

دوشنبه ۱۲ اکتبر ۲۰۰۹

TeaR 33

پدر!..ميدونم پسری نشدم که ميخواستی و خیلی تلاش کردی..اما برای پسری که خودت ميخواستی نه اون پسری که من بودم!..تو هيچوقت منو نفهمیدی..چون فکر کردی نمیفهمم تنهایی چیه..احساس چیه..و ادب چیه!..چون جایی نبودم که می خواستی..عاشق چیزایی نبودم که می خواستی..رفتاری نداشتم که می خواستی..اما تو فقط میخواستی!بدون اینکه بفهمی من چی میخوام!..من فقط میخواستم قبول کنی که پسرت با بقیه پسرایی که میخواستی فرق داره!!..شاید اگه منو میفهمیدی امروز نه تنها بودم..نه بی احساس و نه بی ادب!..خودم بودم..اونطور که میخواستی!..

شاید مقصر ماییم که اینطوری خلق شدیم!!

سه‌شنبه ۶ اکتبر ۲۰۰۹

TeaR 32

گیتار در دستانم بود..گفتی بنواز عاشقانه ترین لحظه را..نواختم ورقصیدم..آن هنگام که چشم هایم را بر دیدگان خمارت دوختم..نواختم و خندیدم..آن هنگام که لبانم را به نفس های داغت سپردم..نواختم و ترسیدم..آن هنگام که قلبم را در شهوت وجودت غرق کردم..دیگر گیتار در دستانم نبود..گفتی بنواز عاشقانه ترین لحظه را..اما من چیزی جز یک گیتار شکسته نداشتم...

عشق یا هوس؟!

دوشنبه ۵ اکتبر ۲۰۰۹

TeaR 31

زندگی شايد کوچه باغی باشد که گلهایش را چیده اند..شاید بيد مجنونی باشد که شاخه هایش را زده اند..زندگی شاید سیب سرخی باشد که مسموم کرده اند..شاید آب چشمه ای باشد که راهش را بسته اند..زندگی شاید آواز بلبلی باشد که خفه کرده اند..شاید لی لی کودکی باشد که پاک کرده اند..زندگی شاید رومان عاشقانه ای باشد که فصلهایش را سوزانده اند..شاید آغوش گرمی باشد که حرام کرده اند..زندگی شاید  اتاق تاریکی باشد که چراغش را شکسته اند..شاید قبر مرمرین باشد که ما را در آن دفن کرده اند...

زندگی شاید همین باشد...

جمعه ۲ اکتبر ۲۰۰۹

TeaR 30

تا کوچیکی همه دردت میشه نداشتن یه اسباب بازی..اما خبر نداری!..تا کمی قدت بلند میشه همه دردت میشه نداشتن یه بازی..اما بازم خبر نداری!..تا که دیگه بزرگ میشی همه دردت میشه نداشتن یه همبازی..و تازه خبردار میشی که چقدر بدبختی!!

تا کوچيکی تو با زندگی بازی ميکنی..اما تا بزرگ ميشی اين زندگيه که با تو بازی ميکنه...

پنجشنبه ۲۴ سپتامبر ۲۰۰۹

TeaR 29

صورت زخم خورده اش را در آينه سرنوشت نگریست..چشمان شیطانیش غرق خرافاتی بود که در گردوغبار خاطره ای شوم محو شده بود..چشمان آبی فرشته ای را به ياد آورد که برايش امواجی از اقیانوس لذت بود..آن هنگام که دستی بر ته ریشهای برنده اش کشید به ياد آورد صورتی را که به لطافت سینه های دختری بود که بر گونه های خشنش مالیده شد..اشکی خونی از دنيای پر از وحشتش بر لبان خشکش چکید..به ياد آورد لبان خيس شاهزاده ای را که چون زهری تلخ به دهان گرفت و شيره وجودش را مانند خون آشامی گرسنه مکيد..دستش را بر سایه اش سو به نیم تنه شکسته عريانش کشيد..به ياد آورد عشوه تنی بلورین را که چون آتشی ویرانگر وجود مسخ شده اش را پوشاند و برای همیشه سوزاند..صورتش را با حسرت از آینه مرگ برگرداند..دستان لرزانش را مشت کرد و به عشق سیاهش کوبيد...

خرده شيشه هایی به رنگ خون بود که زندگی اش را طلسم کرد..

چهارشنبه ۲۲ ژوئیهٔ ۲۰۰۹

TeaR 28

در زندگی مجازی همیشه حسی به من می گوید بنویس!..بنویس از دردها و رنج هایی که به همراه داری و نمی توانی در زندگی واقعی بیانشان کنی!..اما چه کنم ای حس!..تو حق داری و من تا توانستم فریاد زدم و در کنارش اشک ریختم!..اما افسوس!..افسوس ای حس که خودت هم می گویی از دردها و رنج هایی بنویس که نمی توانی بیانشان کنی!!..

نگفته هایی که شاید از گفته ها بیشترند..و بیانشان سخت تر!..

یکشنبه ۱۹ ژوئیهٔ ۲۰۰۹

TeaR 27

او کودکی بيش نبود..قطره اشکی در چشمان معصومش بود..در زلالی آن قطره او در آسمان خدا بود..او کودکی بیش نبود..به دنبال فرشته مهربان و ستاره درخشان بود..ناگهان رعد وحشتی زد..اشکی خونی از گونه هایش بر زمین چکید..او کودکی بیش نبود..دويد و دويد اما فرشته و ستاره را دیگر نديد..او در تاريکی زمین گم شده بود...

خواسته یا ناخواسته!!..او بزرگ شده بود..

سالروز تولدم تسليت @ 27July 1985

شنبه ۲۰ ژوئن ۲۰۰۹

TeaR 26

آزادی یعنی بتونی اونطور که فکر می کنی بنویسی و بگی..یعنی بتونی ناگفته های دلتو بیرون بریزی..یعنی بتونی وضعیت کشورتو نقد کنی..آزادی یعنی بتونی اونطور که ترجیح می دی زندگی کنی..یعنی بتونی اونطور که دوست داری لباس بپوشی..یعنی بتونی با هر کس و هر کجا که ترجیح می دی بری..آزادی یعنی بتونی از حداکثر امکانات دولتی استفاده کنی..یعنی بتونی از تحصیل و کار برابر بهره مند باشی..یعنی بتونی از تفریح و شادی واقعی برخوردار باشی..

آزادی یعنی بتونی خودت باشی و خودت انتخاب کنی..!!