اتاق های خالی را طی میکنم..شاید انتظار دارم کسی در خانه باشد!..اما فقط مگس هایند که دور خودشان میچرخند..انگار هدفشان را گم کرده اند..پرده ها را کنار میزنم تا شاید نوری نصیبم شود..اما روزها هم انگار ساکت و ساکنند..گاه ابری می آید و میرود..ولی بارانی نمیبارد..صدای کلاغی می آید که وحشت زده می آید و میرود..و من در انتظار یه اتفاق ثانیه ها را میشمارم..اما انگار خبری نیست..غروب که میشود در حیاط به انتظار گربه سیاهی مینشینم..انگار بختش هم مثل رنگش تیره و تار است..غذایش را که میخورد مرا با صدای جیرجیرک های باغچه تنها میگذارد و میرود..و من میفهمم که وقت خواب است تا دوباره فردا اتاق های خالی را طی کنم...
وقتی از خواب برميخيزم انگار هنوز در خوابم..گویا سالهاست مریضم و در آسایشگاهی بستری ام..